چندی پیش یکی از با ادبان ( =اهل ادب و هنر ) وبلاگستان از شهر خارجه استارت یک بازی وبلاگی ادبی را زدند. سارا جان در اینجا می فرماید:
یک فکری دارم و آن اینکه بیاییم یک مشاعره موضوعی وبلاگی راه بیندازیم به این معنی که شخص دعوت شده باید یک شعر در جواب و یا در راستای موضوع شعر دعوت کننده بنویسه و دیگرانی رو هم به بازی دعوت کنه.
قوانین هم ساده است که شما می توانید در اینجا بخوانید اما مهمترین نکته این است که هر کسی که دعوت به بازی میشه، باید یکی از کلمات کلیدی شعر دعوت کننده رو انتخاب کنه و بعد 1 تا 5 بیت شعر یا در جواب شعر دعوت کننده و یا در راستای آن شعر بنویسه. در هر حال!
یکی از کسانی که به این بازی دعوت شده است به دعوت نیما اکبرپور عزیز یک فتحی شماست. حال سوال اینجاست که من بعد از چه مشاعره هایی به مشاعره دعوت شده ام؟ جواب ساده است. بعد از اینکه من متوجه دعوت نیما جان شدم شروع به جمع آوری اطلاعات شرکت کنندگان این بازی کردم. به صورتی که با بررسی دعوت شده ها و دعوتی های آنان متوجه شدم چه کسانی در این بازی شرکت کردند و چه کسانی در این بازی دعوت بوده و شرکت نکرده اند. اینجاست که آرش عزیز نویسنده وبلاگ کمانگیر وارد می شود. آرش جان این بار باز هم محبت خودشان را از من دریغ نکردند و زحمت رسم این گراف زیبا را متحمل شده اند. تا لحظه نگارش این مطلب تمام شرکت کنندگان بازی کرده و تقریبا دیگر هیچ کسی نبود که بخواهد و بازی نکرده باشد به جز من! گراف را ببینید.
گراف مشاعره نوروزی سال 87. در وسط وبلاگ آوای موج و در منتهاالیه سمت چپ گراف، یک فتحی را می بینید
تاکید می کنم اگر اشتباهی در گراف وجود دارد کاملا به تحلیل غلط بنده مرتبط است و اشکالی به آرش جان وارد نیست.
کلا وبلاگهای زیر در مشاعره شرکت کردند
پیکولو، کمانگیر، آزاده، شمع کوچک، المیرا، وحیدآنلاین، بامداد، رضا، ناشناخته ها، کوهیار، آق مجید، نیما اکبرپور و خودم (یکفتحی)
تعداد 46 نفر هم بودند که یا متوجه نشدند و یا حس شعرشون نیومد و شرکت نکردند.
نتیجه اخلاقی: اگر کسی را به بازی دعوت می کنید یک خبر بدهید بد نیست!
تعداد بسیار زیادی از عزیزان هم بودند که شرکت کردند اما کامنتی!
نتیجه فرهنگی: برای گسترش فرهنگ به این دوستان یک عدد وبلاگ هدیه می گردد!
نتیجه ویژه: در پدیده بازی وبلاگی تعداد بسیار زیادی هستند که دوست دارند شرکت کنند و یا دعوت نمی شوند و یا وبلاگ ندارند. این جمعیت بالقوه ای است!
در ضمن جالب است بدانید رضا مقدری عزیز تنها کسی بود که دو بار دعوت شد و هیچ باری شرکت نکرد!
فتحی وارد می شود!
همانطور که در گراف مشاهده فرمودید سارای عزیز، آرش کمانگیر را دعوت کرد ( ببینید ) . سپس آرش عزیز، نیما اکبرپور، جوات جواتان وبلاگستان! را به پای میز مشاعره کشاند ( ببینید ) و نیما جان هم از بنده دعوت فرمودند ( ببینید )
نیما جان فرمود:
رفتیم پریروز به افکـار و درونمـایه اندیشـه
گفتیم که اندک شـده ارشــــــــــاد مگر میشه
دیدیـــــــــــم که سردار شـده هنگبهسـر کمکم
بر چکمـــــــه شده مات و تبرج سفرش کیشه
ما نیز با کلمه کلیدی اندیشه که در شعر آرش جان هم کلیدی بود خواستیم شعر بگوییم که نشد و دست به دامن دیوانهای شعر گشتیم که می فرماید:
دل را ز خود برکــــندهام ،با چیز دیگر زندهام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام
ای مردمان ،ای مردمان ،از من نیاید مردمـی
دیوانــــــه هم نندیشد آن، کـاندر دل اندیشیدهام
دیوانه کوکب ریخته ، از شــــور من بگریخته
من با اجــل آمیــخته ،در نیســــــــتی پریـدهام
در دیده من اندرآ ، وز چشـــــم من بنگر مرا
زیرا برون از دیدههـــــا ، منزلگهی بگزیدهام
{ کلیم کاشانی }
این گراف و این شعر تقدیم سارا رهای عزیز نویسنده وبلاگ آوای موج که با این بازی زیبا واقعا نگذاشتند میزان شعر خونمان پایین بیاید :)
حالا من به جای دعوت از کسی از شما دعوت می کنم که در کامنتهای همین مطلب مشاعره را ادامه بدهید. به این صورت که با یکی از کلمات کلیدی شعر کامنت قبلی یک شعر می گویید. بعد کامنت بعدی بر حسب کامنت قبلی و الی آخر. من هم سعی می کنم که مشاعره را داغ نگاه دارم. البته خودتان باید بیشتر تلاش کنید. ببینم چه کسی می تواند اینجا را قبضه کند. نبود؟؟؟ ;)
*

مطالب ما را از طریق فیدریدر دنبال کنید. اگر نمی دانید فید چیست بر روی همین جمله کلیک کنید

دوستان احتمالا متوجه شدید که اولین نفر باید با یکی از کلمات شعر زیر یک شعر بگوید
دل را ز خود برکــــندهام ،با چیز دیگر زندهام
عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیدهام
ای مردمان ،ای مردمان ،از من نیاید مردمـی
دیوانــــــه هم نندیشد آن، کـاندر دل اندیشیدهام
دیوانه کوکب ریخته ، از شــــور من بگریخته
من با اجــل آمیــخته ،در نیســــــــتی پریـدهام
در دیده من اندرآ ، وز چشـــــم من بنگر مرا
زیرا برون از دیدههـــــا ، منزلگهی بگزیدهام
بعد نفر بعدی بیاید و بر حسب شعر کامنت قبلی خودش ادامه بدهد تا آخر. من هم کمکتون می کنم تا داغ بشود!
برای این که نظم هم به هم نخورد کامنتهای غیر مرتبط رو به طور موقت از دید پنهان می کنم و بعد دوباره اضافه می کنم. ممنون
دستت درست که اطلاعات رو جمع کردی. :)
پاسخ: ممنون آرش جان. دست شما درد نکند که تنها نگذاشتید من رو.
راستی یک شعری در این راستا می گفتی بد نبود آرش جان!
[...] در ضمن از فتحی عزیز بابت لطف و محبتش به بنده در این پست مشاعرهاش بسیار [...]
گر بیدل و بیدستم وز عشق تو پا بستم
بس بنده که بشکستم آهسته که سر مستم
ای می بترم از تو، من باده ترم از تو
پرجوشترم از تو، آهسته که سرمستم!
سلام فتحی جان، بسیار ممنون از لطفت. پست مختصری هم به رسم ادب به پایه در دعوت شما نوشتهام.
زنده و سرسبز و پایدار باشی
سارا
سارا جان تقدیم شما با کلمه سرمست
به گوشم چه گويي ز فردا و غم او
من امشب چنانم كه فردا نشناسم
خبر از غم دنيا ندارم كه ندارم
چرا امشب خود را غنيمت نشمارم
من و ساقي وساغر تو و انديشه فردا
خوشا باده پرستي خوشا باده پرستي
كه سرمستي ام و تك زده بر خرمن غم ها
خوشا دولت مستي خوشا دولت مستي
سارا جان. امیدوارم توی کانادا بتوانید شعرهای ایرانی را راحت گیر بیاورید. دوستی می گوید این شعری که شما گفتید تصنیف سرمست از شهرام ناظری است. من که زیاد موسیقیم خوب نیست. امیدوارم شما گوش داده باشید.
در مورد لطفی هم که کردید مثل لطف آرش برای من زیاد بود. ممنونم.
یک فتحی عزیز – تقدیم به شما با کلمات ساغر وساقی:
دیده من گشت به خون روز و شب
وعده به من داده ای تو بی شمار
وصف گل روی تو از هر زبان
تا که شنیدم شده ام بی قرار
بر دهنم ذکر و صدا جز تو نیست
ساغر و ساقی شده اند دل فگار
رقص کنان در طلبت جرعه نوش
مست و خراب گشته ام از کار و زار
وصل تو را گو چه کسی می برد؟!
هر که کند در راه او جان نثار
کاش بیایی و غم دل بری
پاک کنی بر دل من این غبار
دلزده جان. تقدیم شما با ساقی
بگردید ، بگردید ، درین خانه بگردید
درین خانه غریبید ، غریبانه بگردید
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود
جهان لانه ی او نیست پی لانه بگردید
یکی ساقی مست است پس پرده نشسته ست
قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
نوایی نشنیده ست که از خویش رمیده ست
به غوغاش مخوانید ، خموشانه بگردید
چه شیرین و چه خوشبوست ، کجا خوابگه اوست ؟
پی آن گل پر نوش چو پروانه بگردید
شعر بالا از رفیق جلالالدین خودمون بود. اینم یکی دیگه ازش در جواب به شما با استفاده از ساقی و باده و غیره در راستای معنایی همان قبلی:
باده غمگینان خورند و ما ز می خوشتریم
رو به محبوسان عالم ده ساقیا افیون خویش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال
هر غمی کو گرد ما گردید شد در خون خویش!
حال فتحی خان جان بگرد تا بگردیم :)
بابا این سخته!خود حافظ هم تو این مشاعره کم میاره!
پاسخ: باران جان. چاره ای نداریم. استادم ( سارا خانم ) بالای سرم ایستاده و اگر شعری پیدا نکنم له می کند من رو :))
سارا جان چه بساط می و باده راه اندازی کردی در وبلاگ ما! ما بچه مثبتیم سارا جان. اما حالا که اصرار می کنید باید عرض کنم
کسی مانند من تنها نماند
به راه زندگانی وا نماند
خدا را در قفای کاروانها
غریبی در بیابان جا نماند
لب خشکم ببین چشم ترم را
بیا از باده پر کن ساغرم را
دلم در تنگنای این قفس مرد
رسید آندم که بگشایی پرم را
تقدیم سارا جان از شاگرد کوچک
فتحی جان بگیر جوابت را با استفاده از کلمه “بیابان”. این یکی سخت تره! بازم از رفیق جلال است (الدین هم دیگه خودمونی شدیم ور داشتم!)
گرچه بیابان و کوه و بیشه بود به پیش
همی زدم شب تاریک هر سه را به هم
برین صفت همه شب تا ز لاجورد هوا
هزار شعله برآمد چون صد هزار علم
بگرد تا بگردیم…. :)
سلام فتحی عزیز ، با تشکر از لینک وبلاگم
اتفاقا من هم توسط فرزاد به این بازی دعوت شدم و پست اخرم هم در این مورد است ، بازی جالبی بود امیودوارم ادامه پیدا کند…با تشکر(نظر من رو پنهان کنید ، نظم مشاعره رو بهم میزند)
پاسخ: لینک دادن به یکی از صمیمی ترین دوستانم که خیلی طبیعی است. قابل دار نیست.
پست فرزاد را هم دیدم. حیف که دیر شروع کرد و در گراف نتوانستم بیاورمتون. اگر شما هم خواستید تشریف بیاورید. کم کم همین جا هم در جالب می شود. من وبلاگ شما را با فید می خوانم. به همین خاطر اگر دیدید کامنت نمی دهم بدونید که خواندم و کامنت ندادم :)
رویا جان. من می خواستم هر کس جواب نفر قبلی را بدهد که نشد. برای همین خیلی یک کامنت در نظم موثر نیست.
به به
این خوراک ماست
افسوس ساعت 4:35 صبح است وگر نه همین الان می آغازیدیم
در اولین فرصت حریف خواهیم طلبید
پاسخ: یا شیخ. شما بسی حریف قدری هستید و ما آماتور. شما باید با سارا خانم مشاعره کنید که حرفه ای هستند. در هر حال هرموقع وقت کردید تشریف بیاورید.
تلاشم را می کنم دیگر ;)
سارا جان بیابان فرمودید؟ پس باده چه شد؟ عیبی ندارد. من هم باده را داریم و هم بیابان را.
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دل ملولم و انسانم آرزوست
این 5 بیت هم فکر کنم از رفیق شما آقا جلال الدین باشد سارا خانم ;)
در هر حالت دستش درد نکند که از پشت صحنه کمک کرده :))
بیابان را بفرمائید
[...] وقتی وبلاگنویسان مشاعره می کنند – گراف ارتباطی (tags: Persian) [...]
با اجازه تون منم بیام تو گود! موضوع رو هم ببریم دوباره تو باده و می و اینجور حرفا..!
دوش چه خورده ای دلا راست بگو نهان مکن
چون خمشان بی گنه روی به آسمان مکن
باده خاص خورده ای نقل خلاص خورده ای
بوی شراب میزند خربزه در دهان مکن
خربزه بیا!
اسپایدر مرد جان. فکر کنم این تنها شعر موجود در جهان بود که خربزه داشت و شما گفتید. اما چاره چیست؟ شعر نو هم که بر اساس قوانین مشاعره ازاد است. پس :
مرد بقال از من پرسید : چند من خربزه می خواهی ؟
من از او پرسیدم : دل خوش سیری چند ؟
پدرم نقاشی می كرد
تار هم می ساخت تار هم میزد
خط خوبی هم داشت
باغ ما در طرف سایه دانایی بود
باغ ما جای گره خوردن احساس و گیاه
باغ ما نقطه برخورد نگاه و قفس و آیینه بود
خوش اومدی عزیز. فقط چند کلمه کلیدی از شعرتون رو باید بگویید چون این جوری خیلی سخت می شود و افراد ناواردی چون من یک خورده دچار مشکل می شوند. در ضمن این شعر مولانا که گفتید راست کار سارا رها بودا :)
اگر بیابان باز میخواهی این را از حافظ بشنو:
در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مخور
و اما یکی دیگر برای عوض کردن شاعر و همچنان بکار بردن “تعره مستانه” در شعر شما:
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول که اول ظلم را میدیدم از این مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی به روی یکدگر ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم بر لب پیمانه می کردم
فتحی خان بگرد تا بگردیم…. :)
ولی ما فعلا میریم چند ساعتی بخوابیم که دیگر شبمان بسی از نیمه گذشته است…!
جناب فتحی عزیز سلام . ممنون از اینکه منو مورد لطف خودتون قرار دادید . من خیلی زیاد به وبلاگ شما در این مدت سر میزدم اما توفیق گذاشتن کامنت و آشنایی با جنابعالی رو نداشتم . از راهنماییتون هم بسیار بسیار ممنون . از طرف خودم و وبلاگم هم عرض می کنم که خیلی خوشحالم که در جمع وردپرسی ها هستم . عنایت عالی مستدام . موفق باشید . :)
پاسخ: خواهش می کنم. در دنیای وردپرس فارسی زیاد مجبور می شوید که من را تحمل کنید :)
سارا جان. نعره که کار همیشگی ماست توی چاله میدون :)
پيشِ وجودت از عدم ، زنده و مرده را چه غم
كز نفس تو دم به دم ، ميشنويم بوی جان
پيشِ تو جامه در برم ، نعره زندكه بردرم
آمدمت كه بنگرم ، گريه نمي دهد امان
اي گل بوستانسرا از پس پرده ها درآ
بوی تو ميکشد مرا وقت سحر به بوستان
آنجا سحر شد از پس پرده برون بیایید خواهشا و یک شعری از خودتان ول بنمائید. راستی این اسپایدر مرد عزیز هم به شعرهای آقا جلال شما دست رسی دارد فکر کنم ;)
وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها
بی خویشتنم کردی بوی گل و ریحانها
گه نعره زدی بلبل گه جامه دریدی گل
تا یاد تو افتادم از یاد برفت آن ها
سعدی
یک کس به این ولایت
من را نکرده دعوت
کجا برم خدایا
با خط خود شکایت؟
حالا یک فتحی جان
بفرست یک کارت دعوت
موضوع بحث آنرا
بنویس پشت پاکت
دیگر نمانده وقتی
شرح اینقدر کفایت
با احترام بنده
شاعر بی کفایت
من که ترجیح میدم دعوتم کنن برای مشاعره! بعد بگم نمیام!! (آخر آدم چندش آور!)
پاسخ: آمیر جان. اگر بخواهی دعوتت هم می کنیم :)
چه دانستم این سودا چنین فتحی را کند مجنون!
زند نعره در وبلاگستان هر دمی گوناگون!
نباشد انصاف که او اکنون تعطیل است و بیکار
چه داند از گرفتاریهای ما میان قلزم پر خون!
چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم
که خوردم از دهان بندی در آن دریا کفی افیون
فتحی خان جان، اینهم شعر از خود ول کردنِ ما! اگه راست میگی حال تو نیز از خود نعره از جان برکش و شعر در کن!! و اما بیت آخر شعر بالا دست نخورده است و گویای اینکه شاعرش کیست. اگه راست میگی با قلزم شعر بیا نه با کلمههای آسانش! آق امیر و سیاسی بالا هم دعوتند که با قلزم شعر بسرایند!
بگردید تا بگردیم…. :)
لعل در کوه بود گوهر در قلزم تلخ
از پی لعل و گوهر این بخورم آن بکشم
(از اقا محمد جلال- البته با تقلب)
–
بخواستی شاعری با نام سارا
سرایم بیتی همچون سنگ خارا
که گنجد قلزمی در مصرع آن
همی گویم نگنجد قلزمی در کفّ لیوان!
بهتر نیست اینو تبدیل کنی به یه صفحه؟
سلام
از نظر ما که برداشت بد نشد…
امید است که برداشت بد نشده باشد…
شاید اون آخرش بد برداشت شده باشه که ما عارض می شویم که:
تخلص ما در شعر “بی کفایت” است.
فقط همین
وسلام
هلا ای شاعر بی کفایت
ذوق تو را نبود نهایت
آمدی صفا آوردی با خود
سپاس از لطفت و حمایت
نیکو براندی در قلزم شعر
ممنون از لطف و وفایت
سیاسی جان. من با شنیدن تخلص جالب شما یاد این شعر مرحوم حسین پناهی افتادم که بد ندیدم اینجا بیاورم
سند زده ام یکجا همه را به حرمت چشمان تو ،مهرو موم شده به اتش سیگار متبرک ملعون که می ترکاندیکی یکی حفره های ریههایم را تا شمارش معکوس اغازشده باشد به مقصودبی مقصد
از کلامی به کلامی ویکی یکی مردم دراین مقصودبی مقصد کفایت می کرد
راستی سارا جان. من هر چقدر فکر کردم معنی کلمه قلزم یادم نیامد. راستش در خانه هم تنها هستم و کسسی نیست که از ایشان بپرسم. اگر یک یادآوری بکنی ممنون می شوم. در ضمن من اصلا اهل مشاعره نیستم. یک ذره ساده تر مشاعره کنید راه دوری نمی رود :)
[...] مشاعره ..شرکت کنید.. [...]
قربون شوما! ما چاکر می باشیم و از این حرفا!!
ســـلام
بانو هورایزن الملک تهرانی در این باب میفرماید :
بگفتا شاعری شیرین سخن باش
در این بزم بیا و هم سخن باش
به وبلاگت قدم رنجه نمودیم !!
کامنت خویش را با شعر سرودیم
که پستت دلنشین و مست و گیراست
کلام شاعرانت نغز و شیواست
* بیت اول اشاره داره به فراخوانده شدن اینجانب و جمیع کامنت گذاران از طریق وبلاگ اسپایدرمرد به این محفل
* “شاعر” در بیت اول در ادامه ی کامنت شماره ی 28 می باشد
* “شاعرانت” در مصرع آخر اشاره به 31 نفر قبلی داره
فتحی جان قلزم یعنی دریا. عربیه و منم از روی شعر حافظ یادش گرفتم که میگه قلزمِ پر خون. اصلا کلمه خوش آهنگ و زیبایی به نظرم نیست، محض مردمآزاری انتخابش کردم!
در ضمن شعر ول کرده شده اسپایدرمن با کلمه قلزم هوشمندانه بود؛ خوشمان آمد!
ابتدا” هم باید عارض شوم که:(خدمت سارا خانم)
وزن شعر ما به کـــــار آمد عزیز
قفل سخت افزاریش هم شد مویز*
یاد یک شعری بیافتادم کنون
حیف طومارش بیفتاد زیر میز
*مویز : کشمش
تا اونجایی که من غزلیات حافظ رو خوندم کلمه قلزم رو ندیدم دیوانش! ولی از همین مولانا چهار پنج تایی دیدم! انگار کلمه انحصاری جناب جلال باشه! و تا اونجایی که خونده بودم معنیش همون دریا و انگار همون دریایی که حضرت موسی شکافتش بوده..
پاسخ: من که سواد درست و حسابی ندارم اما فکر کنم سارا جان حواسشون نبود چون این شعر از جناب مولوی است. البته من اینطوری فکر می کنم. جسارت نباشد
اسپایدرمرد عزیز حق با شماست. آن شعر با قلزم از مولوی است. ولی خودمانیم این حافظ هم از رو دست مولوی خیلی تقلید معنایی و استعارهای کرده است ها! مثلا خیلی شبیه به آن بیت شعر مولوی این شعر حافظ است که میگوید:
چو عاشق میشدم گفتم که بردم گوهر مقصود
ندانستم که این دریا همی موج خون فشان دارد
در ضمن بنده کجا ادعای سواد ادبی کردهام؟! چوبکاری نفرمایید…!
سارا جان. کلمات خوب خوب به کار می برید. من از بچگی به کلمه خوش فشان حساس بودم. در جواب خون فشان شما
ز دو ديده خون فشانم ز غمت شب جدايي
چه كنم كه هست اينها گل باغ آشنايي
مژه ها و چشم يارم به نظر چنان نمايد
كه ميان سنبلستان چرد آهوي ختايي
سر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن
كه شنيده ام ز گلها همه بوي بيوفايي
سارا خانم خواهشا انقدر بی وفایی نکن و خودت رو دست کم نگیر. ما به احترام حرف شما رفتیم کلا دیوان جلال جان را آتش زدیم و دوباره به نام حافظ چاپ کردیم. آن وقت شما می گویی این شعر از مولوی بوده :(
درجواب جناب سیاسی که فرمودند مویز! :
چون به غوره نور تابید و شد مویز
باز نجوید روزگار قبل، هان عزیز
نیک غنیمت دان به هنگام شباب
پای سالم از بحر ایاب و ذهاب
قند در دلت آب کنند…. با مشعل!!!!!
در باب فرمایش اسپایدر مرد عزیز:
بهر ایاب و ذهــــــاب من دوتا بنز شکیل
هست دائم پارک با راننده اش آقا خلیل
حمدلله التعالی کارت بنزیـــنش پر است
می رساند بنده و اهل و عیال تا اردبیل
پس مخور غصه که پیری هـم خوش است
من خودم پیرم نفهمیدی مگر با این سبیل؟
بله…اینجا که ورد پرس عزیز باید سبیل ما را در کنار کامنت به چاپ میرساند در طی یک عملیات عجیب از درج سبیل اینجانب سرباز زد.
بنز باشد مرکبی اعیان نشین
پاتوق آنها بُود ایران زمین
راکبانش نوجوان و بی سبیل
سخت برانند بر آسمان و بر زمین
بر پدال گاز فشار آرند همی
تا بگویند ناظران صد آفرین
با عرض پوزش از وبلاگ نویسان ادیب عزیز(یا ادیبان وبلاگ نویس عزیز) بخاطر پابرهنه و بی دعوت وارد شدن به عرصه این مشاعره تاریخی!!
ولی در باب بنزین خدمت جناب سیاسی:
دلدار که می گفت به بنزین نگران است
گو قیمت آزاد بسلف و گذران باش
خون شد دلم از سهمیه بندی ز چه رو؟
ای مایع بد بو تو دگر مشک فشان باش
تا بر دلمان گرد و غباری ننشیند
گز کن تو پیاده به کنار دگران باش
من نه اعیانم نه درویش و فقیر
ارثیه دارم سه بنز از بابای پـــیر
بنز ما اسقاطی و داغــــان بود
از قضا هم نمره طــــــهران بود
بدون دعوت نامه هم می شه ؟؟
اگر می شه :
با کلمه ی پیر :
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستر دارند
جوانان سعادت مند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گوی و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
ما هم بازی؟
بودم آن روز من از طایفه درد کشان
که نه از تاک نشان بود نه از تاک نشان
منم بازی؟
با مطرب:
وصف رخ چو ماهش در پرده راست ناید
مطرب بزن نوایی ساقی بده شرابی
شد حلقه قامت من تا بعد از این رقیبت
زین در دگر نراند ما را به هیچ بابی
[...] وقتی وبلاگنویسان مشاعره میکنند [...]